|
یک شنبه 27 مرداد 1392برچسب:, :: 13:35 :: نويسنده : خجالتی و پرروهای ایران
به بچه فامیل كه 4 سالشه ميگم دخترا موشن مثل خرگوشن....
برگشته ميگه : . . .
. .
. پسرا لوسن ، خيلي ديوثن :| شیطونه میگه چنان بزنم تو دهنش تا دو ماه دندون برینه :(((( ![]()
یک شنبه 27 مرداد 1392برچسب:, :: 13:33 :: نويسنده : خجالتی و پرروهای ایران
زنه داشته ظرف ميشسته ، كاسه هارو با سينه اش خشك ميكرده ،بشقابارو با باسنش خشك ميكرده
![]()
شنبه 26 مرداد 1392برچسب:, :: 11:2 :: نويسنده : خجالتی و پرروهای ایران
بچه که بودم همسایمون یه دختر داشت اسمش نهال بود فک کنم الان درختی شده واسه خودش ![]()
جمعه 25 مرداد 1392برچسب:, :: 8:32 :: نويسنده : خجالتی و پرروهای ایران
میدونی یکی از اعجاز های "مـمـه " چیه ؟ . . . . . . . . . . . .. . .
اگه بر عکس بنویسیش میتونی صدای خوردنش رو بشنوی ^_^ ![]()
جمعه 25 مرداد 1392برچسب:, :: 8:31 :: نويسنده : خجالتی و پرروهای ایران
بچه ها من 9 ماه ديگه فارغ ميشم ... اگه اسم قشنگي سراغ داريد بگيد
. . . . . . . . دیشب پشه ها منو گـا*يدن :|
![]()
جمعه 25 مرداد 1392برچسب:, :: 8:29 :: نويسنده : خجالتی و پرروهای ایران
مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت:...
من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی نا امید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من میدهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.
سال ها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: کــیـر خوردی نه؟ ![]()
پنج شنبه 24 مرداد 1392برچسب:, :: 13:6 :: نويسنده : خجالتی و پرروهای ایران
پسر:عشقم شرط بندی کنیم؟؟؟ ![]()
پنج شنبه 24 مرداد 1392برچسب:, :: 13:4 :: نويسنده : خجالتی و پرروهای ایران
زنه دیروقت به خونه رسید آهسته کلید رو انداخت و درو باز کرد و یکسر به ![]()
پنج شنبه 24 مرداد 1392برچسب:, :: 13:3 :: نويسنده : خجالتی و پرروهای ایران
دقت كردين ![]()
پنج شنبه 24 مرداد 1392برچسب:, :: 13:1 :: نويسنده : خجالتی و پرروهای ایران
قصه از اونجا شروع شد که گفت: ![]() ![]() |