♥☺طنز و خنده☺♥
درباره وبلاگ


Welcome to my blog

پيوندها
بن بست عشق"ویدا جون"
خاص!!
بهترین و جدیدترین عکسها
کلبه مجازی مهدی
بچه های تیزهوش
کریستیانو رونالدو
هرکی عاشقتره بیاد تو
elizabet gutierez
جملات پرمعنی
وبلاگ لعیا زنگنه
کلبه ی خنده
یاغی
رنگین کمونیا
love
♥عشق و دوستی♥♥♥
کلبه آبی
♣♦دبــــــیــــــران♦♣
پرواز را بخاطر بسپار...
جی پی اس موتور
جی پی اس مخفی خودرو

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان طنزو خنده و آدرس dalghak1.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.









آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 208
بازدید دیروز : 51
بازدید هفته : 306
بازدید ماه : 303
بازدید کل : 67549
تعداد مطالب : 194
تعداد نظرات : 131
تعداد آنلاین : 1

Alternative content


كد ماوس

آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
یک شنبه 27 مرداد 1392برچسب:, :: 13:35 :: نويسنده : خجالتی و پرروهای ایران

به بچه فامیل كه 4 سالشه ميگم دخترا موشن مثل خرگوشن....

برگشته ميگه :

.

.

.

.

.

.

پسرا لوسن ، خيلي ديوثن

:|

شیطونه میگه چنان بزنم تو دهنش تا دو ماه دندون برینه :((((
 


 
یک شنبه 27 مرداد 1392برچسب:, :: 13:33 :: نويسنده : خجالتی و پرروهای ایران

زنه داشته ظرف ميشسته ، كاسه هارو با سينه اش خشك ميكرده

،بشقابارو با باسنش خشك ميكرده


شوهرش از راه ميرسه ، ميگه بده ليوانارو من خشك كنم :)))


 
شنبه 26 مرداد 1392برچسب:, :: 11:2 :: نويسنده : خجالتی و پرروهای ایران

بچه که بودم همسایمون یه دختر داشت اسمش نهال بود فک کنم الان درختی شده واسه خودش


 
جمعه 25 مرداد 1392برچسب:, :: 8:32 :: نويسنده : خجالتی و پرروهای ایران

میدونی یکی از اعجاز های "مـمـه " چیه ؟

.

 

.
.

.

 

.

.

 

.

.

 

.

.

.

.

.

.

.

 

اگه بر عکس بنویسیش میتونی صدای خوردنش رو بشنوی ^_^


 


 
جمعه 25 مرداد 1392برچسب:, :: 8:31 :: نويسنده : خجالتی و پرروهای ایران

بچه ها من 9 ماه ديگه فارغ ميشم ...

اگه اسم قشنگي سراغ داريد بگيد

.

.

.

.

.

.

.

.

دیشب پشه ها منو گـا*يدن :|

 


 
جمعه 25 مرداد 1392برچسب:, :: 8:29 :: نويسنده : خجالتی و پرروهای ایران

مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت

زیبایی، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب

کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد

جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را

برایش بخرد.

او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی

فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او

گفت:...


من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را

بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او

داد. پسر، کنجکاو ولی نا امید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که

روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر

کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من میدهی؟

کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.

 

سال ها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی

داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر

او را ندیده بود.

اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر

فوت پدر در آن

بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است.

بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید.

هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد.

اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان

انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و

صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار

آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت،

وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن

نوشته شده بود: کــیـر خوردی نه؟



 
پنج شنبه 24 مرداد 1392برچسب:, :: 13:6 :: نويسنده : خجالتی و پرروهای ایران

پسر:عشقم شرط بندی کنیم؟؟؟
دختر : باشه عزیزم...بکنیم...
پسر : تو نمی تونی 24 ساعت بدون من بمونی...
دختر : می تونم...
پسر : می بینیم..
24 ساعت شروع می شه و دختر از سرطان عشقش و اینکه خیلی زود قراره بمیره خبر نداشته...
24 ساعت تموم می شه و دختر میره جلوی در خونه ی پسر..در می زنه ولی کسی در رو باز نمی کنه...داخل خونه می شه و پسر رو می بینه که روی مبل دراز کشیده و روش یه یادداشت هست...
یادداشت : 24 ساعت بدون من موندی...یه عمر هم بدون من می تونی بمونی عشق من...دوستت دارم....


 
پنج شنبه 24 مرداد 1392برچسب:, :: 13:4 :: نويسنده : خجالتی و پرروهای ایران

زنه دیروقت به خونه رسید آهسته کلید رو انداخت و درو باز کرد و یکسر به
اتاق خواب سر زد
ناگهان بجای یک جفت پا دو جفت پا داخل رختخواب دید
بلافاصله رفت و چوب گلف شوهرش رو برداشت و تا جایی که میخوردند آن دو را
با چوب گلف زد و خونین و مالی کرد.
بعد با حرص بطرف اشپزخانه رفت تا ابی بخورد
با کمال تعجب شوهرش را دید که در آشپزخانه نشسته است.
شوهرش گفت سلام عزیزم!
پدر و مادرت سر شب از شهرشون به دیدن ما اومده بودند چون خسته بودند
بهشون اجازه دادم تو رختخواب ما استراحت کنند
راستی بهشون سلام کردی؟؟


 
پنج شنبه 24 مرداد 1392برچسب:, :: 13:3 :: نويسنده : خجالتی و پرروهای ایران

دقت كردين
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
همه موون يه دووست زاقارتي استخووني داريم که پنج برابر ما غذا مي خوره و چاق نميشه..
چرا واقعا؟؟؟؟؟؟


 
پنج شنبه 24 مرداد 1392برچسب:, :: 13:1 :: نويسنده : خجالتی و پرروهای ایران

قصه از اونجا شروع شد که گفت:
اگه دوسم داری ثابت کن.
گفتم: چه جوری؟
گفت: رگتو بزن.
رگمو زدم و وقتی داشتم تو آغوش گرمش جون میدادم،
گفت: اگه دوسم داشتی تنهام نمیذاشتی

گفتم: گرفتی ما رو دیـــــــــــوث ؟؟؟ :)